هی روزگار

سلام

حالتون چطوره ؟

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم ، آخه نوشتن هم حس و حال می خواد که این روزا اصلا ندارم . اوضاع خیلی به هم ریخته . آقاپسر که هنوز نتونسته کار پیدا کنه ، بابای گرامیشون هم وقتی فهمید که من و آقاپسر واقعا عقد کردیم آقاپسر رو از خونه بیرون کرد . حالا هر دوی ما تو خونۀ مامان من زندگی می کنیم تا بلکه آقاپسر کاری پیدا کنه و بتونیم یه خونه بگیریم و شاید عید عروسی . البته همۀ این ها به شرطی هست که آقاپسر کار پیدا کنه . خیلی خسته شدم . روحم بیشتر از جسمم خسته است . دیگه حوصلۀ هیچ کاری رو ندارم . میگن خدا به هر کسی به اندازۀ طاقتش سختی میده ، اما به همون خدا قسم من انقدر طاقت ندارم . یک موقع هایی احساس می کنم دارم دیوونه می شم . همه می خوان یه جوری من و آقاپسر رو اذیت کنن (البته به غیر از خانوادۀ من) حتی اون داداش مسخرۀ آقاپسر هم به من توهین می کنه و بهم حرف هایی رو که اصلا حقم نیست می زنه . اونی که خودش خلافکار عالمه به من و آقاپسر به خاطر اینکه کاری کردیم که هیچ جور گناهی توش نیست گیر میده و همۀ این ها به خاطر اینه که بابای آقاپسر از اون حمایت می کنه . فکرش رو بکنید باباش به مامان من تلفن کرده و کلی حرف نامربوط و دروغ راجع به آقاپسر زده که اونه پیش مامان من خراب کنه . آخه بابا به این می گن ؟ واقعا پدر یعنی این ؟

نمی دونم اصلا ممکنه یه روزی این مشکلات حل بشه ؟ شما فکر می کنید روزی بشه که اینجا براتون از این بنویسم که همۀ مشکلات درست شده و ما زندگی آرومی داریم ؟

اما هرچی که بشه من هنوز هم آقاپسر رو دوست دارم حتی بیشتر از قبل .

/ 0 نظر / 12 بازدید