زندگی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند به چنین رهگذری آمده ایم ، گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایۀ پستی هاست .

ما ز اقلیم از دل ،  ناشناسانه به این دیر خراب آمده ایم ،چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم .

ما در آن روز نخست تک تنها بودیم ، خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود ، سخنی از پدر و مادر دلبند نبود ، یکزمان دانستیم پدر و مادر ومعشوقه و فرزندی هست ، خواهر و همسر دلبندی هست .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند :

روزی از راه رسید که پدر لحظۀ بدرودش بود ،ناله در سینۀ  تنگ ،اشک در چشم غم آلودش بود ،حالت غم زده اش چشم ماتم زده اش با من گفت :

پس از آن خستگی و پیری و بیماری ها دفتر عمر پدر را بستند ، ای پسر جان بدرود ، ای پسر جان بدرود.

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هیچ نبود ، پدرم چشم غم آلودۀ حیرانش را بست و دیگر نگشود !

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند :

روزی از راه رسید که چنان روز مباد ،روز ویرانگر سخت ، روز طوفانی تلخ که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت ، زورق کوچک بشکسته ی ما در دل موج خروشندۀ دریا افتاد ،کاخ امید فرو ریخت مرا ، مادر از پا افتاد ...

در نگاهش خواندم مادر خستۀ من ، مادر خسته دلم ز من آهنگ جدایی دارد ، مادرم ! آنکه چو خورشید به ما گرمی داد .

پیش چشمم گل باغ سرسبز امیدم پژمرد، اشک همه هستی من گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید ، مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم :

 آفتابم ز لب بام پرید...

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

لحظه ها می آیند ، لحظه هایی صبرشکن ، که یتیمی سر راهی می گرید ، پدری نیست که گردی زرخش برگیرد ، مادری نیست که درمانده یتیم جای در دامن مادر گیرد .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، بارها دیده ام و می بینم مادری اشک آلود با نگاهی پردرد چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است ،

وز تهی دستی خویش بهر تنها فرزند سالها حسرت و ناکامی اندوخته است ،پشت سر می بیند دشت تا دشت غم و غربت و سرگردانی ، پیش رو می نگرد کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی .

من به جز سکه اشک چه توانم که به پایش ریزم ؟ نه مرا دستی هست که غمی از دل او بردارم نه دلی سخت کزو بگریزم .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین :

که دو دلدادۀ شاد ، دور از چشم حسود ،دست در دست ، نگه در نگه و روی به روی بوسه ها از لب هم برگیرند ،هر دو تن روح شوند ، نغمۀ زندگی آغاز کنند ، به جهانی که بود پاکتر ازصبح  بهار ، بال در بال چو مرغان سحر گرم پرواز کنند .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

لحظه ها می آیند ، لحظه هایی محنت خیز که شبی دردآلود ، عاشق خسته دلی ناله غمناک کند، پیش چشمی که از آن غم ریزد یار دلخواهش را در دل خاک کند .

یکزمان دانستیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست ، یکزمان می بینیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی نیست ، خواهر وهمسر دلبندی نیست .

ما همه همسفریم ، کاروان می رود و می رود آهسته به راه ، مقصدش سوی خداست ، همه از سوی خدا آمده ایم باز هم رهسپر کوی خداییم همه .

ما همه همسفریم لیک در راه سفر غم و شادی به هم است ، ساعتی در ره این دشت غریب می رسد راهرویی خسته زره ، لحظه ای در دل این وادی پست ، می رسد همسفری شاد به ماتمکده ای .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

یک نفر در شب تار ، یک نفر در دل خاک ، یک نفر همسفر خوشبختی ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد و ز هر بخت و مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه .

ما همه همسفریم :

پدر خسته به راه ، مادر بخت سیاه ، سوگوارن ، پسر و دختر تنها مانده ، عاشقانی که ز هم دور شدند ، دخترانی که چو گل پژمردند ، کودکانی که به غربت زدگی خفه در گور شدند ،

همگی همسفریم تا ببینیم کجا باز کجا چشممان بار دگر سوی هم باز شود ، در جهانی که در آن راه ندارد اندوه ، زندگی با همۀ معنی خویش باز آغاز شود .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

 

 

دخترخانم

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
azadeh

سلام خيلی قشنگ نوشتی البته من نميدونم کار خودته يا از قشنگيش خوشت اوميد نوشتی اما واقعا خيلی قشنگه ...دمت گرم از اشناييت خوشحالم موفق باشی....

atena

بابا اين چه وضعيه ۵سال وبلاگ نويس بودی واين همه غلط ديکته شرم آور