داستان زندگی ...

خیلی وقته که می خوام یه داستان جالب از زندگی خودم بنویسم . از اینکه چطوری اومدم تهرون و چطوری شدم آدمی که وبلاگ می نویسه . البته هیچ وقت نتونستم بنویسم . چون هرشب که می رسم خونه اونقدر کار دارم که نمی رسم حتی داستان رو شروع کنم چه برسه به اینکه بخوام اونو کامل کنم . آخه تنها زندگی می کنم و وقتی می رسم خونه باید برای خودم غذا درست کنم و اینکه خونه رو تمیز کنم . برای همین هیچ وقت خالی ندارم . به آیینه نگاه می کنم و موهای ریخته شده سرم توجهم رو جلب می کنه . دوباره به فکر داستانم میافتم . به اینکه از کجا باید شروع کنم . از اینکه کی به تهران اومدم و یا اینکه کی خودم رو شناختم . باید خلاصه داستانم رو روی یه تیکه کاغذ بنویسم . به جا نونی نگاه می کنم . هیچی نون ندارم . باید نون هم بخرم . یه تیکه کاغذ بر می دارم . روی کاغذ می نویسم نان تا عصر که از سر کار بر می گردم نون بگیرم . باید گوجه و خیار هم بگیرم . روی کاغذ می نویسم گوجه و خیار . از خونه که میام بیرون یادم میافته کاغذ رو برای این برداشته بودم که خلاصه داستان رو روش بنویسم . با خودم میگم ایرادی نداره عصر که از سر کار برگشتم داستانم رو شروع می کنم به نوشتن . و با خیال آسوده میرم سرکار .

/ 0 نظر / 4 بازدید