دلتنگی

سلام

اول از همه می خوام روز پدر رو به همه ی باباهای دنیا تبریک بگم .

بعد هم اینکه دلم خیلی گرفته . دلم می خواست امروز به بابای آقاپسر زنگ بزنم و روز پدر رو بهش تبریک بگم . شاید این شروعی می شد برای بهتر شدن روابط ما اما هر چی به آقاپسر اصرار کردم نذاشت . مثل اینکه اون اصلا دلش نمی خواد که من بتونم برای خودم جایی تو خانواده اش پیدا کنم . نمی دونید چقدر منتظر امروز بودم که بتونم با بابای آقاپسر خرف بزنم . نمی دونید چقدر دلم می خواد با مامانش حرف بزنم . چقدر دلم می خواد مامانش بدونه که من عروسشون شدم . اما آقاپسر اصلا دلش نمی خواد که من با خاتواده اش رابطه برقرار کنم . نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه ی اینا یه طرف این که رفتار آقاپسر دیگه مثل گذشته نیست یه طرف . احساس می کنم قبلا چون می خواست منو به دست بیاره باهام خیلی خوب رفتار می کرد خیلی زیاد دوستم داشت اما الان دیگه خیالش راحته که حرش از پل گذشته و دیگه اصلا مثل قبل خیلی دوستم نداره ، دیگه مثل قبلا بهترین رفتار رو با من نداره . حاضره برای مزه ریختن و عزیز کردن خودش هر کاری بکنه حتی خراب کردن من جلوی دیگران . بهم حیلی دروغ میگه . انگار که اگه خالی نبنده روزش شب نمی شه . دلم می خواست بر می گشتیم به اوایل دوران دوستیمون . اون موقع چقدر منو دوست داشت چه رفتار خوبی با من داشت . طوری که فقط اخلاقش باعث شد که دوستش داشته باشم و عاشقش بشم و آرز.م باشه که شوهرم بشه . اما حالا چی ؟ از رفتارش دلم می گیره . با کاراش ناراحتم می کنه . الان هم باهاش قهرم . دلم می خواد گریه کنم .

چی فکر می کردم چی شد ...

ببخشید زیاد حرف زدم دلم می خواست برای یکی درددل کنم و کسی رو هم جز شما نداشتم .

/ 1 نظر / 15 بازدید
مهسا

سلام دختر خانم زندگی پستی بلندی زیاد داره هنر اینه که با افکار مثبت زندگیتو قشنگ کنی حتی گفتن اینکه دلم گرفته باعث دل گرفتگی میشه پس همیشه شاد و سرحال باش