به نام نامي عشق

من نگويم که به درد دل من گوش کنيد                 بهتر آن است که اين قصه فراموش کنيد

عاشقان را بگذاريد بنالند همه                          مصلحت نيست که از زمزمه خاموش کنيد

اول سلام

مي خوام اين اول کاري يه قصه براتون تعريف کنم تا سررشته کار بياد دستتون .پارسال ۲۱/۱۲تو يه مکان کاملا ًتکنولوژيک يک دختروپسرگل باهم آشنا شدند.اولش با صحبت کردن اخلاق وخصوصيات اصلي همديگر رو فهميدند بعدهم اولين ديداروبعداز چند تا ديدار دخترخانوم دلش پرپر مي زد که به طرف بگه که دوستش داره. آقا پسرهم که توي يکي دو ديدار اول خودش رو لو داده بود بالاخره سه کردو حرف دل دخترخانوم روزد.دخترخانوم هم نفس راحتي کشيدو گفت که :منم موافقم .اين شد که مثنوي عشق اين دو تا شروع شد.اول مامان دخترگيرداد،بعدمامان پسر چوب لاي چرخشون گذاشت .خلاصه که بالاخره اين جريان عشق و گيرها وچوبهاي لاي چرخ تا امروز ادامه دارد.حالاآقاپسرو دخترخانوم عاشق تصميم گرفتن که حرفهاي دلشون رو اينجا بنويسن تا به همه بگن که چقدر همديگر رو دوست دارند.اينم از قصه من تا ببينيم آقاپسر براي بيت دوم چي ميگه ؟

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
مينا

من آرزو ميكنم كه تو و اون آقا پسر خوشحال و خوشبخت باشيد در تمام زندگيتون-و بدونيد كه پدر و مادر ها فقط خوشبختي بچه هاشون و ميخواند حتي بيشتر از خودشون پس هيچ وقت حرفشون و نشنيده نگيريد و با وجوديكه به تصميمتون اطمينان داريد - به حرفها ي اونها هم احترام بگذاريد- و بدونيد كه اگه عشقتون واقعي باشه هيچ نيرويي نمي تونه شما رو از هم جدا كنه البته منظورم از عشق واقعي دوست داشتنه كه يه مرحله از عشق جلوتر ميره اگه دوست داشتي در اين مورد برات بيشتر توضيح ميدم -قربانت