دیروزسالگرد ازدواجمون بود . 4 سال تموم شد که من و آقاپسر رسما زن و شوهر شدیمو میشه گفت 2 سال تموم شد که دیگه آقاپسر اون آقاپسر سابق نیست . بسه دیگهچقدر خودم و شما رو گول بزنم . خسته شدم بس که به خودم دروغ گفتم تلقینکردم .

عشقآقاپسر هر روز کمرنگ تر و کمرنگ تر می شه . البته خودش می گه نه من هنوزهمون طوری دوستت دارم . اما مگه به حرفه ؟ نه مهم کارهاییه که می کنه . دیروز قشنگ ترین و خاطره انگیز ترین سالگرد ازدواجمون رو برام درست کرد . راستش تا دیروز ظهر هر دو فکر می کردیم 18 اسفنده و من ظهر بود که فهمیدم ای دل غافل امروز بیستمه .

زنگ زدم و بهش گفتم آقاپسر امروز بیستمه ها . من اشتباهی بهت گفتم 18 اسفنده . سر قضیه سپندارمذگان که حتی بهم تبریک نگفت و من ناراحت شده بودم بهم گفت برات یه برنامه توپ دارم و وقتی هم یک ماه پیش بهش گفته بودم که یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمونه همچین با آب و تاب برگشت گفت : دیگه نگی ها شاید من بخوام سوپرایزت کنم یه برنامه ی توپ برات دارم که تا عمر داری یادت نره . و من ساده تمام فکرم شده بود رسیدن به 20 اسفند و کلی حال و حول و بعدم تعریف برای شماها . گفتم تو سالگرد ازدواجمون می خواد سپندارمذگان رو هم جبران کنه .

خلاصه دیروز وقتی بهش گفتم پیش خودم فکر کردم که امروز حتما با گل و شیرینی میاد خونه . حالا شاید کادوش رو فردا بده چون بنده خدا نمی دونسته امروز بیستمه . بدو بدو رفتم حموم و اومدم آرایش کردم و نشستم پشت کامی (براش کادو نخریدم که جریمه اش کنم . اصلا به روی خودم هم نیاوردم که تلافی سپندارمذگان رو دربیارم) وقتی زنگ زد . از پشت آیفون دیدمش یه جوری اومد تو که دستاش پیدا نبود . قند تو دلم آب شد .

اومدم نشستم پشت کامی (همیشه میرم دم در استقبالش) اما نشستم چون می ترسیدم فکرم اشتباه باشه و محسن دست خالی . چشمام رو بسته بودم تا با تبریک آقاپسر و بوی گل بازشون کنم . اومد تو سلام کرد . اومد پیشم مثل همیشه یه بوس کوچولو کرد . نگاش کردم . هیچی دستش نبود . نه شاخه گلی نه شیرینی ای . بغضم گرفت . به روی خودم نیاوردم . بهم نگاه کرد گفت چرا آرایش کردی ؟ گفتم ایرادی داره ؟ گفت نه خوشگل شدی (این جمله واقعا شاهکار بود . آقاپسر و این تعریفا ازمن محاله)

حتی بهم تبریک نگفت . رفت نشست . رفتم نشستم . بازم هیچی نگفت فقط گفت پاشو بریم خرید عید دیگه مگه نگفتی می خوای بری خرید ؟ گفتم چرا میریم . موقع رفتن دستشویی گفت : اینطوری که نشد من فکر می کردم پس فردا بیستمه . کلی برنامه داشتم . دلم می خواست بهش بگم : بسه دیگه دروغگو . تو اگه برنامه داشتی حداقل می توستی یه گل و شیرینی بخری بیاری . یه تبریک بگی . اما هیچی نگفتم . وقتی گفت پاشو بریم دیگه . گفتم لابد می خواد ببرتم یه جایی . رستورانی ٬ کافی شاپی ٬ لابد برنامه اش همین بوده . زنگ زدم به مامانم که بیا پیش آقاکوچولو ما می خوایم بریم بیرون . خواهرم خواب بود . آقا برگشته می گه : خواهر خانوم رو هم بیدار کن باهامون بیاد . گفتم نه . گفت چرا؟ دیگه مطمئن شدم که هیچ برنامه ای در کار نیست . من بچه رو فرستادم بره که با هم تنها باشیم این آقا می خواد یکی دیگه رو دنبالمون راه بندازه .

با کلی غصه باهاش رفتم بیرون . رفتیم پاساژ سپید . گفت من دو ماهه می خوام برات کادو بخرم نمی دونم ادکلن بخرم یا گردنبند بدل . گفتم ادکلن نمی خوام . این گردنبندها هم گرونه . (دو ماهه فکر کرده حالا خیر سرش به جای کادو اسمش رو اعلام می کنه) می خواستم شلوار بخرم رفتم اون مغازه ی همیشگی . خیلی شلوغ بود . منم که حسابی دپرس بودم . البته به روی خودم نیاوردم . اصلا حوصله نداشتم برم توی اون مغازه ی شلوغ . گفتم بریم یه جای دیگه رفتیم امام حسین . گفتم فعلا تو بخر من حوصله ی خرید ندارم . رفتیم یه شلوار پوشید . یارو می گفت 65000 تومن . خیلی گرون بود خداییش . گفتم بریم پاتن جامه این خیلی گرونه . گمونم بهش برخورد .

برگشته به یارو می گه بریم بگردیم اما آخرش هم برمیگردیم همین جا (ما همش یه دفعه از اینجا شلوار خریدیم ٬ یه دفعه بلوز می خواست که چون طرحاش مسخره بود خوشش نیومد) یارو عوضی هم برگشته می گه آره می دونم و با حالت مسخره به من نگاه می کنه و میگه اون دفعه هم خودت خوشت اومد از بلوزا خانومت نذاشت بخری . آقاپسر هم خیلی شل گفت نه . دلم می خواد بزنم یارو رو لهش کنم . اما دیدم ایراد از شوهر منه که عادت داره منو جلوی دیگران ضایع کنه . اومدیم بیرون دیدم تو همه . بهش گفتم می خوای برو بخر . گفت نه .

سر راه یه طلا فروشی بود گفتم بیا بریم زنجیرمو بدیم جوش بدن . رفتیم مغازه داره گفت 10 دقیقه طول می کشه . گفتم حوصله ندارم تو مغازه وایسم بیا بریم برگردیم . کلی اخم و تخم تحویلم داد و اومدیم بیرون . رفتیم تو ماشین می خواست نوار بزاره . گفتم می شه نوار نذاری پیش هم با آرامش بشینیم با همحرف بزنیم . اولش که محل نداد بعد هم نوار رو پرت کرد اونور و با اخم ماشین رو روشن کرد . بهش می گم چته خب مگه چی گفتم چرا اینجوری می کنی؟ برای شلواره ناراحتی برو بخر . نمی خواد منو جلو یارو خراب کنی من که گفتم اگه میخوای برو بخر .

شروع کرد که من چیزیم نیست تو چته . قبلش بهش گفتم بریم میدون فردوسی (بهمون ادرس داده بودن که سایز بزرگ داره) بعد هم بریم سعدی و شهدا . راه افتاد دوباره پرسید کجا برم ؟ من که بهش گفته بودم . عصبانی شدم گفتم نمی دونم . راه افتاد از مسیر تعجب کردم اینجا چه ربطی به میدون فردسی داره . دیدم سر از میدون هروی در اوردیم . رفته جلوی پاساژ گلستان می گه اینجا پارک کنم بریم تو پاساژ شلوار بخری ؟ کاملا معلومه که مسخره ام کرده . آخه من گنده با سایز 50 برم تو پاساژ گلستان که بیشتر از 42 نداره یکی یکی مغازه ها رو بگردم و خودم رو مسخره کنم که چی بشه . این طوری می خوای بهم بگی که خیلی چاقم . تو هم که از من گنده تری . دیگه این کارا رو نداره . خیلی بهم برخورد بهش گفتم نه . اصلا مگه من بهش گفته بودم بریم گلستان . من که گفتم بریم فردوسی . دور زد و اومد خونه .

وقتی رسیدیم مامانم گفت خرید نکردین ؟ آقاپسر جواب دادن : نه دختر خانوم حال خرید کردن نداشت . گفتم : من حال نداشتم یا تو که بهت می گم برو فردسی میری گلستان بعد هم دور میزنی میای خونه ؟ بهش گفتم : مرسی که شب به این قشنگی برام درست کردی واقعا سوپرایز بود خوب برنامه ای بود . اومدی خونه با گل و شیرینی بهم کادو دادی بهم تبریک گفتی بردیم بیرون جلوی یه مرتیکه ی عوضی ضایعم کردی . سرم داد زدی . برام اخم کردی . خیلی شب خوبی بود ازت ممنونم . واقعا تا عمر دارم یادم نمیره .

آره این بود شب سالگرد ازدواج ما .

این پست ویرایش شد

/ 7 نظر / 8 بازدید
خانم خونه

چقدرم غمناک بود نوشتت. امیدوارم اینجا به زودی دوباره بشه مثنوی عشق نه مثنوی منهای عشق !

صبا

عزیزم اینقدر ناامید نباش.بابا حداقل شوشوی تو گفته میخواستم واست فلان چیز رو بگیرم. ولی شوشوی من هرگز نمیگهو به روی خودش هم نمیاره.بعضی ها اینطوری هستن.مرسی که بهم سر زدی

صبا

اون یست رو دباره گذاشتم. راستی... وبلاگ ردیات واسه من نصفه باز میشه.چرا؟

صبا

خصوصی گذاشتم واست[قلب]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم هرگونه باباجونی که هرگونه مامان جونی رو اذیت کنه و دلشو بشکنه.[عصبانی]

ملوسک حمید

سلام در جست و جوی مطلب و .... درباره سالگرد ازدواج بودک که به وب شما برخوردم ... خاطره سالگرد ازدواجتون ناراحت کننده بود اما..... ناراحت نشین ... ما اولین سالگرد ازدواجمونه و من می دونم همسری برام یه جشن خوب و به یاد موندنی نمی سازه چون اصلا از این کارها خوشش نمیاد و می دونم مردها مثل ما رمانتیک نیستن و واسه این چیزا ارزشی قائل نمیشن روز زن یه تبریک خشک و خالی شنیدم اونم بعد از اینکه می خواست بره سرکار و وقتی ناراحت شدم و گریه کردم یک روز تمام باهام قهر بود و بعدشم گفت که همه برنامه هامو خراب کردی اینبار می خوام ببینم برنامه هاش چیه؟!!!!!!!!!! موفق باشی