مثنوی عشق
وبلاگ مشترک یک زوج جوان اینترنتی
درباره وبلاگ
دخترخانم

من(متولد63)وآقاپسر(متولد57) اسفند 81 تو سایت نغمه با هم آشنا شدیم و این آشنایی منجر به عشق و بعد هم ازدواجمون شد . این وبلاگ هم سرگذشت عشق ماست .

نويسندگان
RSS Feed
Daisypath Anniversary tickers ****************** Daisypath Anniversary tickers
دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

هر روز آقا پسر بهم میگه دوستم داره 

میگه فقط مال منه 

برام گل میخره

قربون صدقه ام میره 

هر کاری برام می کنه 

و من 

من دوستش دارم 

عاشقش هستم 

می خوام فقط مال من باشه

تو بغلش اروم میگیرم

همه ی دنیای من تو چشم های آقاپسر خلاصه میشه و بس

اما هنوز یه چیزی تو ی قلبم چنگ می ندازه و خراش میده

خراش های سطحی که با یه "دوستت دارم" خوب میشن و بعد دوباره چنگ میزنه به قلبم

و من نمیدونم تا کی باید این سوزش مزمن رو تحمل کنم 

روزگار میگذره اما قلب من همچنان زخم خورده است



موضوع مطلب : غم نامه ها / عاشقانه ها
دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

آقاپسر بدجوری دلم رو شکوند

انقدر سخت که صداش تو عالم پیچید

انقدر دردناک که هنوز ز دردش به خودم می پیچم

انقدر محکم که خرده های دلم از مولکول هم ریز تر شد

فراموش عشق به این قشنگی رو 



موضوع مطلب : غم نامه ها
سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

مامان و خانوما روزتون مبارک

چی شده جدیدا زیاد به ما سر میزنین ؟ البته قدمتون روی چشم ، حال میدید به ما

این آقاپسر خیلی بی معرفته امسال که ازم دور بود (برای کار داریم میریم اهواز) یه زنگ نزد حتی تبریک بگه . هیچ سالی که کادو نمیده فقط گمونم یه بار گل خریده . امسال دیگه تبریکم نگفت

بعد میگه من اس ام اس دادم . اخه ادم به زنش با اس ام اس تبریک میگه . اونم تویی که ادعای عاشقی داری . بعدترش میگه می خواستم ظهر زنگ بزنم که خواب نباشی

خالی بند هر روز صبح که کار داره زنگ میزنه منو بیدار می کنه ها حالا برا من ملاحظه کار شده . انقدر از دست این آقاپسر شاکیم که نگو

کلی برای خودم یواشکی گریه کردم



موضوع مطلب : غم نامه ها / عمومی
سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ :: ۸:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

تو همه کس منی و من همه تنهایی تو .

بین دو تا آدم عجب پارادوکسی می تونه وجود داشته باشه .

و بعضی حرفها چنان به دل آدم می نشینند که بعد از یک ماه هم جایشان داغ است .



موضوع مطلب : غم نامه ها
چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

دیروز سالگرد ازدواجمون بود . 4 سال تموم شد که من و آقاپسر رسما زن و شوهر شدیم و میشه گفت 2 سال تموم شد که دیگه آقاپسر اون آقاپسر سابق نیست . بسه دیگه چقدر خودم و شما رو گول بزنم . خسته شدم بس که به خودم دروغ گفتم تلقین کردم .

عشق آقاپسر هر روز کمرنگ تر و کمرنگ تر می شه . البته خودش می گه نه من هنوز همون طوری دوستت دارم . اما مگه به حرفه ؟ نه مهم کارهاییه که می کنه . دیروز قشنگ ترین و خاطره انگیز ترین سالگرد ازدواجمون رو برام درست کرد . راستش تا دیروز ظهر هر دو فکر می کردیم 18 اسفنده و من ظهر بود که فهمیدم ای دل غافل امروز بیستمه .

زنگ زدم و بهش گفتم آقاپسر امروز بیستمه ها . من اشتباهی بهت گفتم 18 اسفنده . سر قضیه سپندارمذگان که حتی بهم تبریک نگفت و من ناراحت شده بودم بهم گفت برات یه برنامه توپ دارم و وقتی هم یک ماه پیش بهش گفته بودم که یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمونه همچین با آب و تاب برگشت گفت : دیگه نگی ها شاید من بخوام سوپرایزت کنم یه برنامه ی توپ برات دارم که تا عمر داری یادت نره . و من ساده تمام فکرم شده بود رسیدن به 20 اسفند و کلی حال و حول و بعدم تعریف برای شماها . گفتم تو سالگرد ازدواجمون می خواد سپندارمذگان رو هم جبران کنه .

خلاصه دیروز وقتی بهش گفتم پیش خودم فکر کردم که امروز حتما با گل و شیرینی میاد خونه . حالا شاید کادوش رو فردا بده چون بنده خدا نمی دونسته امروز بیستمه . بدو بدو رفتم حموم و اومدم آرایش کردم و نشستم پشت کامی (براش کادو نخریدم که جریمه اش کنم . اصلا به روی خودم هم نیاوردم که تلافی سپندارمذگان رو دربیارم) وقتی زنگ زد . از پشت آیفون دیدمش یه جوری اومد تو که دستاش پیدا نبود . قند تو دلم آب شد .

اومدم نشستم پشت کامی (همیشه میرم دم در استقبالش) اما نشستم چون می ترسیدم فکرم اشتباه باشه و محسن دست خالی . چشمام رو بسته بودم تا با تبریک آقاپسر و بوی گل بازشون کنم . اومد تو سلام کرد . اومد پیشم مثل همیشه یه بوس کوچولو کرد . نگاش کردم . هیچی دستش نبود . نه شاخه گلی نه شیرینی ای . بغضم گرفت . به روی خودم نیاوردم . بهم نگاه کرد گفت چرا آرایش کردی ؟ گفتم ایرادی داره ؟ گفت نه خوشگل شدی (این جمله واقعا شاهکار بود . آقاپسر و این تعریفا ازمن محاله)

حتی بهم تبریک نگفت . رفت نشست . رفتم نشستم . بازم هیچی نگفت فقط گفت پاشو بریم خرید عید دیگه مگه نگفتی می خوای بری خرید ؟ گفتم چرا میریم . موقع رفتن دستشویی گفت : اینطوری که نشد من فکر می کردم پس فردا بیستمه . کلی برنامه داشتم . دلم می خواست بهش بگم : بسه دیگه دروغگو . تو اگه برنامه داشتی حداقل می توستی یه گل و شیرینی بخری بیاری . یه تبریک بگی . اما هیچی نگفتم . وقتی گفت پاشو بریم دیگه . گفتم لابد می خواد ببرتم یه جایی . رستورانی ٬ کافی شاپی ٬ لابد برنامه اش همین بوده . زنگ زدم به مامانم که بیا پیش آقاکوچولو ما می خوایم بریم بیرون . خواهرم خواب بود . آقا برگشته می گه : خواهر خانوم رو هم بیدار کن باهامون بیاد . گفتم نه . گفت چرا؟ دیگه مطمئن شدم که هیچ برنامه ای در کار نیست . من بچه رو فرستادم بره که با هم تنها باشیم این آقا می خواد یکی دیگه رو دنبالمون راه بندازه .

با کلی غصه باهاش رفتم بیرون . رفتیم پاساژ سپید . گفت من دو ماهه می خوام برات کادو بخرم نمی دونم ادکلن بخرم یا گردنبند بدل . گفتم ادکلن نمی خوام . این گردنبندها هم گرونه . (دو ماهه فکر کرده حالا خیر سرش به جای کادو اسمش رو اعلام می کنه) می خواستم شلوار بخرم رفتم اون مغازه ی همیشگی . خیلی شلوغ بود . منم که حسابی دپرس بودم . البته به روی خودم نیاوردم . اصلا حوصله نداشتم برم توی اون مغازه ی شلوغ . گفتم بریم یه جای دیگه رفتیم امام حسین . گفتم فعلا تو بخر من حوصله ی خرید ندارم . رفتیم یه شلوار پوشید . یارو می گفت 65000 تومن . خیلی گرون بود خداییش . گفتم بریم پاتن جامه این خیلی گرونه . گمونم بهش برخورد .

برگشته به یارو می گه بریم بگردیم اما آخرش هم برمیگردیم همین جا (ما همش یه دفعه از اینجا شلوار خریدیم ٬ یه دفعه بلوز می خواست که چون طرحاش مسخره بود خوشش نیومد) یارو عوضی هم برگشته می گه آره می دونم و با حالت مسخره به من نگاه می کنه و میگه اون دفعه هم خودت خوشت اومد از بلوزا خانومت نذاشت بخری . آقاپسر هم خیلی شل گفت نه . دلم می خواد بزنم یارو رو لهش کنم . اما دیدم ایراد از شوهر منه که عادت داره منو جلوی دیگران ضایع کنه . اومدیم بیرون دیدم تو همه . بهش گفتم می خوای برو بخر . گفت نه .

سر راه یه طلا فروشی بود گفتم بیا بریم زنجیرمو بدیم جوش بدن . رفتیم مغازه داره گفت 10 دقیقه طول می کشه . گفتم حوصله ندارم تو مغازه وایسم بیا بریم برگردیم . کلی اخم و تخم تحویلم داد و اومدیم بیرون . رفتیم تو ماشین می خواست نوار بزاره . گفتم می شه نوار نذاری پیش هم با آرامش بشینیم با همحرف بزنیم . اولش که محل نداد بعد هم نوار رو پرت کرد اونور و با اخم ماشین رو روشن کرد . بهش می گم چته خب مگه چی گفتم چرا اینجوری می کنی؟ برای شلواره ناراحتی برو بخر . نمی خواد منو جلو یارو خراب کنی من که گفتم اگه میخوای برو بخر .

شروع کرد که من چیزیم نیست تو چته . قبلش بهش گفتم بریم میدون فردوسی (بهمون ادرس داده بودن که سایز بزرگ داره) بعد هم بریم سعدی و شهدا . راه افتاد دوباره پرسید کجا برم ؟ من که بهش گفته بودم . عصبانی شدم گفتم نمی دونم . راه افتاد از مسیر تعجب کردم اینجا چه ربطی به میدون فردسی داره . دیدم سر از میدون هروی در اوردیم . رفته جلوی پاساژ گلستان می گه اینجا پارک کنم بریم تو پاساژ شلوار بخری ؟ کاملا معلومه که مسخره ام کرده . آخه من گنده با سایز 50 برم تو پاساژ گلستان که بیشتر از 42 نداره یکی یکی مغازه ها رو بگردم و خودم رو مسخره کنم که چی بشه . این طوری می خوای بهم بگی که خیلی چاقم . تو هم که از من گنده تری . دیگه این کارا رو نداره . خیلی بهم برخورد بهش گفتم نه . اصلا مگه من بهش گفته بودم بریم گلستان . من که گفتم بریم فردوسی . دور زد و اومد خونه .

وقتی رسیدیم مامانم گفت خرید نکردین ؟ آقاپسر جواب دادن : نه دختر خانوم حال خرید کردن نداشت . گفتم : من حال نداشتم یا تو که بهت می گم برو فردسی میری گلستان بعد هم دور میزنی میای خونه ؟ بهش گفتم : مرسی که شب به این قشنگی برام درست کردی واقعا سوپرایز بود خوب برنامه ای بود . اومدی خونه با گل و شیرینی بهم کادو دادی بهم تبریک گفتی بردیم بیرون جلوی یه مرتیکه ی عوضی ضایعم کردی . سرم داد زدی . برام اخم کردی . خیلی شب خوبی بود ازت ممنونم . واقعا تا عمر دارم یادم نمیره .

آره این بود شب سالگرد ازدواج ما .

این پست ویرایش شد



موضوع مطلب : غم نامه ها
سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ :: ۳:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

آقاپسر گل من با وجود این که خیلی دوستت دارم ولی یه وقتها خیلی ازت ناراحت می شم . آقاپسر من یه رنم و دوست ندارم ببینم شوهرم با زن های دیگه خوش و بش می کنه . آخه دلیلی نداره که تو انقدر با همکارای زنت شوخی و بگوبخند بکنی .

چرا باید سرحال بودن و خنده و شوخی ات مال اونها باشه و خسته گی و اخم و خوابت مال من ؟ چرا تمام جمله ها و شوخی ها و جملاتی رو که بین تو و اونها رد و بدل می شه حفظی و با خنده و ذوق تعریفشون می کنی اما من صد بار هم که باهات حرف می زنم خیلی زود حرفهام یادت می ره ؟

داشتم دیوونه می شدم وقتی تو موبایلت عکس خانم م رو دیدم . احساس می کردم داره بهم توهین می شه وقتی گفتی عکسشو فرستاده که براش بریزم رو کامی . مگه خودش چلاقه خبر مرگش ؟ مگه می شه یه آدم موبایل باز بلد نباشه عکس از رو موبایلش بریزه رو کامش . مگه دفعه اول بوده که عکس می گیره این عوضی .

می دونی چه حالی شدم وقتی بعد از دیدن اون عکس جلوی مامانم اینها برگشتی می گی خانم م اسم خودشو گذاشته آنجلینا جولی و منم بهش گفتم اگه تو آنجلینا جولی هستی منم براد پیتم ، ؟

حالم داشت به هم می خورد داشتم گر می گرفتم . دلم می خواست بزنم توی دهنت . دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و منو فرو می داد . می دونی چه صحنه ای اومد جلوی چشمام . ببخشید انقدر واضح می گم ولی یاد اون صحنه ی خانم و آقای اسمیت افتادم که بعد از کلی دعوا و تیراندازی داشتن ایستاده سکس می کردن و یه لحظه تو و اون خانوم همکارت رو جای اونها دیدم .

اصلا قشنگ نبود کاش از گشنگی می مردیم کاش از بی پولی دربه در می شدیم ولی تو توی این دانشگاه لعنتی استخدام نمی شدی .

کاش همیشه به میل خودت حلقه ات رو دستت می کردی و انقدر ازش فراری نبودی . کاش همیشه زندگی مون مثل 1-2 شال پیش بود . کاش هنوز برای من وقت داشتی و کاش هنوززمانی رو که پیش منی بیدار می موندی به شوق دیدن من .

آقاپسر هیچ وقت و هیچ وقت نمی خوام بفهمم و قبول کنم که با کس دیگه ای هستی یا به یه زن دیگه بیشتر از من توجه و علاقه داری یا حتی از سر تفریح یا سادگی رفتی سراغ یکی دیگه . اگر هم این کارو کردی نزار بفهمم . خواهش می کنم .  ازت خواهش می کنم حداقل جلوی دیگران باهام درست حرف بزن و نزار خجالت بکشم و خورد بشم .نگراندل شکسته




موضوع مطلب : غم نامه ها
سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤ :: ۳:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : آقاپسر

امروز اولین دعوای زندگی مشترکمون رو انجام دادیم . دلم خیلی گرفته . دختر خانم امروز دو بار تلفن را رو من قطع کرد . من خیلی خوب بودم . چون اگر قبلا این کار رو می کرد کلی خودم رو براش می گرفتم اما این دفعه اصلا اینجوری نبود . البته این رو هم بگم که مقصر خودم بودم . بهرحال دلم خیلی خیلی خیلی گرفته . راستی می خوام یه داستان دیگه بنویسم .



موضوع مطلب : غم نامه ها
سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٤ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : آقاپسر

سلام . خیلی وقت بود نبودم . دلم می سوزه وقتی نمی نویسم اینجا هم کسی نمی نویسه . یادش بخیر روزایی که خیلی ها می نوشتن . یادش بخیر که خودم هم زیاد می نوشتم . الان دختر خانم نیستش . رفته سرکار . خوش بحالش . دختر خانم می گه من اخلاقم عوض شده . نه بخدا عوض نشده اما خوب شما خودتون بگید کسی که همش تو خونه نشسته و داره کارای خورده پا انجام می ده اعصاب درستی داره . تازه هی در مورد مسائل کوچیک و بزرگ هم بهت گیر بدن . آخه من چی کار کنم که بابام حاضر نیست به مامانم بگه من و دختر خانم ازدواج کردیم . من چی کار کنم که هر وقت بهش می گم می گه نه الان زوده . چی کار کنم که دیگه حتی خانواده ام هم تحویلم نمی گیرن . چی کار کنم که همه می گن .... چی کار کنم . شما بگید . چی کار کنم که احساس می کنم همه دارن تو زندگی من دخالت می کنن . چی کار کنم که دیگه حتی نمی تونم با بابام هم درددل کنم . چی کار کنم که بابام بهم می گه تو دیگه بچه من نیستی . چی کار کنم شما بگید . اگه اینا رو به دختر خانم بگم که کلی دعوام می کنه . دختر خانم هم عوض شده . همش قهر و همش قهر . همش شدیم جنگ و کشتار . بخدا موندم . موندم چی کار کنم . بعضی وقتا با خودم می گم چه اشتباهی کردم ازدواج کردم اما وقتی فکر می کنم که خوب من دختر خانم رو بدست اوردم بخودم می گم این چه فکریه که می کنی . بخدا نمی دونم می تونم دووم بیارم یا نه . همش احساس می کنم که خیلی عقبم . از همه چی عقبم . فکر می کنم همه می خوان تو زندگی من دخالت داشته باشن . تو رو خدا به من بگید من چی کار کنم ... بگید چطوری باید به زندگی خودم و دختر خانم سرو سامون بدم . هر روز صبح دارم از خونه می زنم بیرون پی کار . هر روز ۱۰ جا سر می زنم . اما هیچکدوم جواب نمی ده . موندم . مثل خر که تو گل می مونه . موندم و دختر خانم هم همش حرف خودش رو می زنه . همش می گه خانواده خانواده . کدوم خانواده ؛ خانواده ای که دیگه من رو حساب نمی کنن . باور نمی کنه که من دیگه جزو اون خانواده نیستم . باور نمی کنه که من دیگه خانواده ندارم . دلم تنگ شده . بخدا دلم تنگ شده . برای بابام برای مامانم . برای برادرام . من همه چیزم رو از دست دادم و دختر خانم رو بدست آوردم . کاشکی اونم بدونه این موضوع رو . کاشکی اونم درک کنه این موضوع رو . دلم می خواد الان گریه کنم . دلم می خواد الان ... خدایا کمکم کن . خدایا کمکم کن . نمی دونم .اما کاشکی منم برای دختر خانم همینقدر ارزش داشته باشم . بخدا خودم هم موندم . همه چیز دعوا . هر چی می گه باید بگم چشم . هر کاری می کنه باید بگم درسته . خدایا ...



موضوع مطلب : غم نامه ها
جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤ :: ٢:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : آقاپسر

سلام . بعد کلی وقت اومدم اینجا نوشتم. اما چه نوشتنی . کلی دلم گرفته . البته کلی هم خوشحالم . بالاخره تونستم به مامان و بابا بگم . بگم که ازدواج کردم . مامان که کلی گریه کرد . کلی دلم سوخت . بابا هم که تا دلتون بخواد بهم چیزی گفت . بعدشم با مامان خانومی صحبت کرد و کلی پشت سر من بد و بیراه گفت . حالا هم من رو از خونه انداختن بیرون و من پیش خانومی و مامانش زندگی می کنم . اما چرا دلم گرفته . خانومی همش با من مثل بچه ها رفتار می کنه . یکی ندونه فکر می کنه من یه بچه ۲-۳ ساله هستم و هیچی نمی فهمم . همش کارایی رو که باید انجام بدم بهم می گه . همش داره بهم ایراد می گیره . خیلی دلم گرفته . خیلی خیلی خیلی ... بعدشم اینکه احساس می کنم که دختر خانم اصلا به من اعتماد نداره . این خیلی خیلی بده . اما خوب نمی دونم چی کار کنم . شدیدا هم احتیاج به کار و پول دارم . آخه با دختر خانم داریم خونه مامانش زندگی می کنیم . دلم شدید گرفته و نمی دونم چی کار کنم ...



موضوع مطلب : غم نامه ها
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤ :: ٢:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : آقاپسر

امروز تاسوعای حسینی است و فردا هم عاشورا ....

به تمامی بازدید کنندگان عزیز تسلیت عرض می کنم . امیدوارم که شما هم در این دو روز بتوانید به خانواده عصمت و طهارت نزدیک شوید .



موضوع مطلب : غم نامه ها
دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤ :: ٢:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : آقاپسر

دلم گرفته . از دختر خانمم دور افتادم . خیلی دلم گرفته



موضوع مطلب : غم نامه ها
یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

سلام
 می دونم حالت خوبه چون جلوم نشستی و داری با آقاکوچولو بازی می کنی اما من اصلا خوب نیستم . از زندگی خسته شدم اینو بارها بهت گفتم و تو هیچ وقت منو جدی نگرفتی . روراست بهت بگم من دیگه عاشق و دیوونت نیستم و این تقصیر توئه چون تو دیگه دلباخته ی من نیستی . این زوال عشقه غم انگیز ترین قسمت عشق . وقتی که دیگه ما دو تا هم دیگه رو نمی بینیم . دیگه اصلا منتظر دیدن هم نیستیم واسه هم نمی میریم دلتنگ هم نمی شیم . دیگه هم دیگه رو از ته دل نمی بوسیم . زندگی بی معنی شده من عاشق عشق بودم دیوونه ی یه مرد عاشق در آرزوی یه زندگی عاشقانه در کنار یه مرد رمانتیک تو برام همه ی اینا بودی اما نمی دونم یه دفعه چی شد دلت کجا رفت که دیگه از اون مرد عاشق خبری نیست . مردی که می مرد برای یه لحظه دیدن معشوقش . دیوونه می شد با یه بوسه ی عشقش .
 چی شدی عزیزم ؟ کجا رفت اون دل نازکت ؟ دیگه با کی درددل کنم ؟ عشقم رو با کی تقسیم کنم ؟ من سرم رو رو شونه ی کی بذارم و گریه کنم ؟ حالا همونی که همه ی دنیای من بود سرم داد می زنه بهم بی محلی میکنی حتی همین اینترنتی که ما رو به هم رسوند رو به من ترجیح می ده . کجایی روزهای قشنگ عشق ؟ کجایی بوسه های عاشقانه . کاش یه بار دیگه مثل اون روزا با همه ی احساس و عشقت تو بغلت فشارم می دادی و فقط یه بوی کوچیکم می کردی . کاش یه بار دیگه از ته دلت بهم می گفتی : عزیزم دوستت دارم . کاش یه بار دیگه دلت برام تنگ می شد . کاش دوباره عاشقم می شدی . محسن عزیزم زندگی مون داره سیاه و سفید می شه تو رو جون اون یکی یه دونمون تو رو قسم به عشق 3 سال پیشمون یه کاری کن . التماست می کنم دوباره عاشقم باش تا منم تو عشق باهات شریک بشم نذار این ته دوست داشتنت هم از دلم پاک بشه نذار عشقمون بمیره . یادته که می گفتی :

وای از غم تنهایی . امروز دلم برای دختر خانم خیلی خیلی تنگ شده . یک روزه که ندیدمش . خیلی دلم می خواد که امروز ببینمش . اصلا یه جورایی بهش معتاد شدم ( ااااا پسر این حرفا چیه می زنی بدآموزی داره ) دلم می خواد پیشم بود و منم همش قربون صدقش می رفتم . احتمالا عصری میاد پیشم . البته باید بهش بگم شاید اومد .
ارسال شده توسط آقا پسر در تاریخ‌ پنج شنبه۳۰ تیر۱۳۸۴ - 21:25

وقتی که خطبه خونده شد انگار دنیایی رو ازم گرفتن . اما وقتی که مادر خانم فرمودند که ما می تونیم شب رو پیش هم باشیم انگار دنیا رو بهم دادن و وقتی که پیش عزیزترین خوابیدم انگار همه چیز رو بهم دادن . اصلا نمی تونم توصیف کنم اما خیلی دوستش دارم . راستی از دیروز من دیگه مرد خانواده هستم . هه هه دلتون بسوزه بنده از این به بعد یه عزیز ترین دارم .فقط می تونم به عنوان هدیه عروسی بهش بگم :خانومی - عزیزترین همسری هستی که من داشتم البته بخدا من زن دیگه ای نداشتم اما این رو گفتم که یکم دل دختر خانم رو باز کنم تا بخنده راستی کسی نمی خواد به دختر خانم و من تبریک بگه . بابا نا سلامتی ما دوتا باهم ازدواج کردیم . بابا و ننه ما که نیومدن خوب شما ها هم اگه تبریک نگید که این دل می ترکه ...
ارسال شده توسط آقا پسر در تاریخ‌ شنبه۲۱ اسفند۱۳۸۳ - 15:02

اما حالا چی ؟ حالا همه چیز برات مهمه به جز من . دوست ندارم اینو بهت بگم اما اگه می دونستم از اون آدمهایی هستی که بعد از رسیدن به عشق اونو فراموش می کنن هیچ وقت زنت نمی شدم هیچ وقت عشقت رو باور نمی کردم . آقاپسر مثنوی عشق من مثنوی مثل شروعش عاشقانه ادامه بده . هنوزم ته دلم دوستت دارم دیوونه .



موضوع مطلب : غم نامه ها
شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦ :: ٢:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

سلام

خیلی وقته اینجا ننوشتم  ننوشتیم !!!!

شاید درگیر زندگی بودیم شاید یادمون رفته بود عشقمون یه مثنوی داره شاید یادمون رفته بود که عشقی وجود داره شاید...

اما همین قدر بگم که مزه ی تلخی زندگی رو دارم زیادی حس می کنم.

شاید یادمون رفته عاشق همیم شاید یادمون رفته که چقدر سخت به هم رسیدیم شاید یادمون رفته که دنیای همیم شاید یادمون رفته شاید...



موضوع مطلب : غم نامه ها
پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦ :: ٢:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

سلام

ما دوباره بیچاره شدیم. نگفته بودیم الان دو ماهه که آقاپسر از کار بیکار شده . الان دقیقا ما ۳۱۰۰ تومان پول داریم .

خودمون به جهنم آقازاده رو بگو . بیچاره بچم . اگه پس فردا شیر خشکش تموم شه دیگه باید آب قند بخوره فقط . الهی بمیرم.

خاک تو سر این مملکت که آدم توش امنیت شغلی نداره . واسه اینکه خواهرزاده خودشون بیارن سر کار آقاپسر ما رو اخراج کردن .

تو رو خدا کسی اگه کاری برای آقاپسر سراغ داره بهمون بگه .

اینم رزومه آقاپسر . شاید به درد خورد :

مشخصات تحصیلی :  

دارای مدرک INET+ از سازمان مدیریت صنعتی معادل مدرک کارشناسی کامپیوتر در زمینه شبکه های کامپیوتری

دارای مدرک MCSA از سازمان مدیریت صنعتی معادل مدرک کارشناسی کامپیوتر در زمینه خدمات کامپیوتری

دارای مدرک CNET از دانشگاه مجازی CADDY کانادا معادل مدرک کارشناسی کامپیوتر در زمینه شبکه های کامپیوتری  

سوابق اجرایی :  

یک سال بعنوان مدیر واحد انفورماتیک شرکت ساماندهی صنایع و مشاغل شهر تهران وابسته به شهرداری تهران

چهار سال بعنوان مدیر واحد انفورماتیک شرکت کریچ صانع

یک سال بعنوان مسئول واحد انفورماتیک شرکت ایماژ سازان برتر

یک سال بعنوان مسئول واحد IT شرکت انبوه سازان تاژ  

سوابق تحقیقاتی :  

تالیف کتابچه کامپیوتر را آسان فرا بگیریم به سفارش شرکت کریچ صانع

تالیف کتابچه اینترنت را آسان فرا بگیریم به سفارش شرکت کریچ صانع



موضوع مطلب : غم نامه ها
سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥ :: ٢:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

امروز با آقاپسر رفته بودم گردش . جاتون خالی خیلی خوش گذشت . رفتیم آتش بس و چقدر می گیری گریه کنی رو دیدیم . آتش بس خیلی باحال بود اما اون یکی نه غصه دار بود . خلاصه . اما برگشتنه تو میدان انقلاب اول خیابون آزادی یه صحنه ای دیدم که خیلی دلم گرفت نزدیک بود وسط خیابون بزنم زیر گریه که اگه آقاپسر حواسمو پرت نکرده بود همین طور هم می شد .

یک پیرزن لرزون نحیف توی یه گوشه از خیابون نشسته بود و کبریت و آدامس موزی می فروخت . نمی دونید چقدر پیر و ضعیف بود . نمی دونید دستاش چه جوری می لرزید . با همه ی خستگی ای که تو چشماش پیدا بود کار می کرد تا خرجش رو در بیاره اما گدایی نمی کرد . دلم می خواست انقدر ثروتمند بودم که می تونستم خرجش رو بدم و کاری کنم که آخر عمری تو آسایش زندگی کنه اما افسوس ما خرج خودمون رو هم به زور می دیم . می دونید این داستان از داستان دخترک کبریت فروش خیلی غم انگیز تره چون اون باید کار می کرد اما این پیرزن دیگه سن کارش گذشته بود و وقت آسایشش بود . با خودم گفتم کجان اون بچه های بی غیرتش ؟ کجان اون عصاهای روز ناتوانی ؟ یعنی ما آدمها انقدر از انسانیت دور شدیم ؟ انقدر داریم به خلق و خوی حیوانی نزدیک می شیم ؟ چرا قدر داشته هامون رو نمی دونیم ؟ قدر این نعمت هایی رو که خدا بهمون داده ! حتی اگه اون پیرزن بچه ای نداره یعنی توی این شهر یه انسان پیدا نمی شه که دستش به دهنش برسه و هنوز تو رگهاش انسانیت جاری باشه ؟ از دست من و آقاپسر بی پول چی بر میاد غیر از خریدن ۲ بسته آدامس موزی ۱۵۰ تومانی ؟

آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پا می زند دائم
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.....آی آدمها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل در کار تماشایید ............



موضوع مطلب : غم نامه ها
دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤ :: ٢:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

بالاخره آقاپسر من رو تنها گذاشت و رفت .

می دونید کجا ؟

رفت عسلویه برای کار منم موندم اینجا تنها .

دلم خیلی گرفته .

دلم براش یه ذره شده .

امروز ساعت ۱:۳۰ پرواز داشت .

از ۲ روز قبل که فهمیدم می خواد بره گریه کردم .

اما خب برای زندگیمون لازمه .

تازه قول داده توی یک ماه اول اونجا یه خونه ای بگیره که منم ببره پیش خودش .

امشب بعد از مدتها باید تنها و بدون وجود آقاپسر بخوابم .

باورم نمی شه با رفتنش انقدر تنها شدم .

نمی تونم تصور کنم که ۲۱ روز نبینمش .

خدا کمکم کنه .

خدایا مواظب آقاپسر باش و زود زود منو ببر پیشش .

آمین ...



موضوع مطلب : غم نامه ها
جمعه ۸ مهر ۱۳۸٤ :: ۱:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

سلام

خیلی وقت بود بهتون سر نزده بودم . دلم خیلی گرفته . این هفته کلی با آقاپسر دعوا کردم . آخه دیگه کشش ندارم . تحمل این مدلی زندگی کردن رو دیگه ندارم . تورو خدا شماها بهش بگین بالاخره باید به مامانش بگه و هرچی زودتر بهتر .

نمی دونین این مساله باعث شده که چه دعواهایی با هم بکنیم و چه حرفهایی به هم بزنیم . دلم می خواد زار زار گریه کنم . یعنی سهم من از زندگی همین قدره ؟

راستی دلم برای مامانم و خواهرم خیلی تنگ شده . برای اون روزا که خونمون بودم . حالا تازه دارم می فهمم که اونها رو چقدر دوست دارم . دلم می خواد مامانم رو بغل کنم و ببوسمش و بهش بگم که خیلی دوستش دارم . دلم می خواد یه بار دیگه از دانشگاه برم خونه و سر ور رفتن با کامپیوتر با خواهرم دعوا کنم . روزهای بچگی خیلی روزهای قشنگین . من هنوز برای بزرگ شدن و بزرگ فکر کردن خیلی کوچیکم خیلی ...

آقاپسر خیلی دوستت دارم . اگه بداخلاقی می کنم ببخشید دست خودم نیست .



موضوع مطلب : غم نامه ها
جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤ :: ۱:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

سلام

اول از همه می خوام روز پدر رو به همه ی باباهای دنیا تبریک بگم .

بعد هم اینکه دلم خیلی گرفته . دلم می خواست امروز به بابای آقاپسر زنگ بزنم و روز پدر رو بهش تبریک بگم . شاید این شروعی می شد برای بهتر شدن روابط ما اما هر چی به آقاپسر اصرار کردم نذاشت . مثل اینکه اون اصلا دلش نمی خواد که من بتونم برای خودم جایی تو خانواده اش پیدا کنم . نمی دونید چقدر منتظر امروز بودم که بتونم با بابای آقاپسر خرف بزنم . نمی دونید چقدر دلم می خواد با مامانش حرف بزنم . چقدر دلم می خواد مامانش بدونه که من عروسشون شدم . اما آقاپسر اصلا دلش نمی خواد که من با خاتواده اش رابطه برقرار کنم . نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه ی اینا یه طرف این که رفتار آقاپسر دیگه مثل گذشته نیست یه طرف . احساس می کنم قبلا چون می خواست منو به دست بیاره باهام خیلی خوب رفتار می کرد خیلی زیاد دوستم داشت اما الان دیگه خیالش راحته که حرش از پل گذشته و دیگه اصلا مثل قبل خیلی دوستم نداره ، دیگه مثل قبلا بهترین رفتار رو با من نداره . حاضره برای مزه ریختن و عزیز کردن خودش هر کاری بکنه حتی خراب کردن من جلوی دیگران . بهم حیلی دروغ میگه . انگار که اگه خالی نبنده روزش شب نمی شه . دلم می خواست بر می گشتیم به اوایل دوران دوستیمون . اون موقع چقدر منو دوست داشت چه رفتار خوبی با من داشت . طوری که فقط اخلاقش باعث شد که دوستش داشته باشم و عاشقش بشم و آرز.م باشه که شوهرم بشه . اما حالا چی ؟ از رفتارش دلم می گیره . با کاراش ناراحتم می کنه . الان هم باهاش قهرم . دلم می خواد گریه کنم .

چی فکر می کردم چی شد ...

ببخشید زیاد حرف زدم دلم می خواست برای یکی درددل کنم و کسی رو هم جز شما نداشتم .



موضوع مطلب : غم نامه ها