مثنوی عشق
وبلاگ مشترک یک زوج جوان اینترنتی
درباره وبلاگ
دخترخانم

من(متولد63)وآقاپسر(متولد57) اسفند 81 تو سایت نغمه با هم آشنا شدیم و این آشنایی منجر به عشق و بعد هم ازدواجمون شد . این وبلاگ هم سرگذشت عشق ماست .

نويسندگان
RSS Feed
Daisypath Anniversary tickers ****************** Daisypath Anniversary tickers
چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۳ :: ۱:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دخترخانم

دمی دونيد دلم خيلی گرفته بغض داره خفه ام ميكنه . بذاريد بعد اين همه مدت يه دفعه بهتون راست بگم ، آقاپسر من عشق من عاشقم نيست اين فقط منم كه حاضرم براش بميرم .۳ماه پيش مامانم يه چيزايی رو راجع به ما ۲ تا فهميد كه زياد جالب نبود . نمی دونيد چه حرفهايی از مامانم ( يكی از عزيزترين آدمهای زندگيم ) شنيدم .از خجالت دلم می خواست بميرم .دلم از غصه ديگه داره می تركه آخه مامانم ديگه دوستم نداره ازم بدش می ياد (اونم به خاطر آقاپسر ) اما من همه رو گوش كردم و صدام در نيومد چون آقاپسر رو دوست دارم بعدهم مامانم بهم گفت يا ميگی بياد عقدت كنه يا می ندازمت از خونه بيرون يا اينكه مجبوری تا آخر عمرت تو خونه زندانی باشی .

رفتم زنگ زدم به آقاپسر گفت همين الان می يام و اومد به مامانم گفت عقدش می كنم اما نمی خوام خانواده ام بدونن و ۲-۱ سال هم وقت می خوام كه كار كنم مامانم هم گفت باشه ،حتی رفتيم آزمايش خون هم داديم اما لحظه آخر مامانم به آقاپسر گفت صبرمی كنه تا عيد كه هم پول بيشتری جمع كنه هم مامانش رو راضی كنه . آقاپسرهم به مامانم قول داد كه عيد حتما اين كارو بكنه .اما من می دونستم دروغ می گه آخه تا حالا نشده قولی بده و روش وايسه (البته راجع به من )

حالا كه فقط ۲۰ روز مونده تا عيد همش حرفش اينه كه می خواد منو ول كنه كه من باعث بدبختی اش می شم ،كه نمی خواد تا قبل عيد منو عقد كنه .همه بهم گفتن اين به درد تو نمی خوره اما آخه چی كار كنم دوستش دارم .نمی دونيد چقدر به من ومامانم توهين می كنه چقدر تحقيرم می كنه .

تا حالا ۱۰۰۰ بار تلفن رو روم قطع كرده .امروز بهم گفت كاش نيامده بودم تهران تا گير تو و مامانت نمی افتادم . بهمگفت كه مامانش كار خوبی می كنه كه مخالفت می كنه چون بزرگش كرده و حق داره عروسش رو خودش انتخاب كنه .بهم گفت نمی خوام عقدت كنم چون مامانم تورو نپسنديده .آخه پس من چی ؟ پس مامان من چی ؟حق نداره وقت عروسی دخترش رو تعيين كنه؟ چطور اون موقع كه بهم می گفت دوستم داره و همه چيزم رو براش گذاشتم از مامانش اجازه نگرفت . نمی دونيد چند بار تا حالا التماسش كردم كه ولم نكنه .نمی دونيد چقدر بهم گفته كه دلش برام می سوزه . همين چند دقيقه پيش هم تلفن رو روم قطع كرد .ديگه هيچ كس غير از مامانش رو نمی بينه . منم می ترسم حرف بزنم چون می ترسم ولم كنه آخه من خيلی دوستش دارم بدون آقاپسر من ميميرم .

توروخدا برام دعا كنيد بهم بگيد وقتی عيد شد و مامانم از خونه بيرونم كرد كجا برم ؟ لااقل يه حرفی برام بنويسيد كه بدونم يه كسی حرفهای منو شنيده .

دلم می خواد بميرم ، دلم می خواد يه دريا گريه كنم .

 

دخترخانم تنها



موضوع مطلب :